ابداع،بدعت،سلامةالاختراع Invention
ابداع در لغت به معني طرز نو نهادن و نو پديد آوردن و ايجاد و اختراع و خلقت و آفرينش آمده و در علم بديع (نك.صنايع بديع )آن است كه شاعر و نويسنده مضمون (نك.مضمون )تازه و نو و معني لطيف و متين و نيكو در نظم (نك.نظم) و نثر (نك.نثر) خود بياورد ...و جامع برخي محسنات لفظي و معنوي شود.ابداع ،صنايع لفظي و معنوي هر دو را شامل مي شود .
بدعت هاي لفظي و معنايي ،علت اصلي بقا و جاودانگي آثار ادبي به شمار مي آيد .از جمله ابداعات در زمينه خيال شاعرانه ،ارائه تصوير (نك.تصوير )زيبايي است كه از هگذر تناقضات صوري (نك.تناقض ظاهري)حاصل مي شود و نهايتا منجر به خلق تصاوير بديع (نك.بديع) و بكر (نك. بكر)مي شود .براي نمونه وقتي شاعر مي گويد :

بر جاي نان شادي خورد جاني كه شد مهمان تو
مولوي
يا :
كرده ام توبه بدست صنم باده فروش
حافظ
و:
روشن تر از خاموشي چراغي نديدم
بايزيد بسطامي
همچنين:
عشق باريده بود و زمين تر شده بود
بايزيد بسطامي
وزش ظلمت را مي شنوي
فروغ فرخزاد
و:
سرماي مهتاي رنگ،راه دشوار را به هم پيچاند
هوشنگ ايراني
طبيعت عادي زبان را در هم ميريزد و با گره زدن ميان تناقضات يا درآميختن دو حس مختلف (نك.حس آميزي )در گستره زبان بدعتي نو مي نهد.
(موسيقي شعر)
پديد آوردن قالبهاي (نك. قالب) تازه مثل مسمط (نك.مسمط) توسط منوچهري و شعر آزاد (نك.شعر آزاد) بوسيله نيما يوشيج از ديگر جلوه هاي بدعت گذاري در شعر فارسي مي باشد .
ابداع نزد ادباي غربي ،ابتدا در نظريه هاي مربوط به بلاغت (نك.بلاغت) طرح شد .در اين زمينه ابداع اشاره به نو آوري شاعر و گوينده در ارائه مضموني (نك.مضمون) نو داشته است.اما رفته رفته اين اصطلاح به نقد ادبي (نك.نقد ادبي ) نيز راه يافت . امروزه در مباحث ادبي غرب ،ابداع در مقابل سنت (نك.سنت)مطرح مي شود ؛اثر بديع ْن باشد كه موضوع يا قالب (نك.قالب )يا سبكي(نك.سبكي ) تازه را پديد آورده باشد .چنين اثري را اصل گويند .جان دان شاعر متافيزيك (نك.متافيزيك) و پديد آورنده شعر متافيزيك ،ويليام وردزورث بدعت گذار شعر رمانتيك (نك.رمانتيسم) در انگلستان ، و تي.اس.اليوت شاعر و متفكر معاصر از جمله شعراي بدعت گذار در ادبيات انگليسي به شمار مي آيند .
گفتنيست كه تاريخ ادبيات هميشه شاهد ظهور بدايع در مقابل سنت ها ،و تبديل اين بدايع به سنتي تازه بوده است.
ابهام Ambioguity;Plurisignation;Multiple meaning
ابهام در لغت به معني پوشيده گذاشتن،مجهول بگذاشتن ،به مرحله ي وضوح نرساندن ،بسته كردن كار ، پوشيده گفتن ،دور كردن و راندن كسي از كار ،پيچيدگي ،بستگي ،پوشيدگي و تاريكي است و در اصطلاح بديع (نك.صنايع بديع) سخن گفتن كه محتمل دو معني بود .
در ابهام احتمال دو معني متضاد يا مختلف مثل مدح و ذمَ وجود دارد به طوري كه از يكديگر قابل تمييز نباشد ،از اين رو قدما آن را ذو وجهين و محتمل الضدين هم گفته اند .براي مثال انوري مي گويد :

دي محتسبي به راه ديدم
در دست گرفته چوب ارژن
مه روزنكي گرفته مي زد
پرسيدم از آن ميان يكي را
كاين چوب چرا زند به اين زن ؟
گفت اين زكي است روسپي نام
وين محتسبي است "روسپي زن"

در بيت (نك.بيت )آخر روسپي زن را هم مي توان به معني تنبيه كننده ي زن روسپي تعبير كرد و هم به معني كسي كه زن روسپي دارد .
يا اين بيت از سعدي :

به راستي كه نه همبازي تو بودم من
تو شوخ ديده مگس بين مي كند بازي

بازي در اين بيت به دو معني است ؛اول به معني بازي و شوخي ،دوم به معني باز يا شاهين.
در بلاغت (نك .بلاغت ) غرب ،از هنگاميكه ويليام امپسون ابهام را در كتاب هفت نوع ابهام (1930)پيش كشيد ،اين اصطلاح به نقد ادبي راه يافت .امپسون در كتاب مذكور ابهام را به هفت مفهوم به شرح زير تعريف و تعبير مي كند :
 وقتي بتوان كلمه يا عبارتي را در آن واحد به چند معني تعبير كرد .
 وقتي يك كلمه در بر گيرنده دو يا چند معني باشد .
 وقتي دو معني كاملا بي ربط به يكديگر در يك كلمه جمع آده باشند .
 وقتي دو معني مختلف به گونه اي در يك كلمه يا عبارت جمع آمده باشند كه بيانگر ابهام ذهني نويسنده باشد .
 وقتي نوعي ابهام كلامي در نوشته وجود داشته باشد يا شاعر بدون فكر قبلي و فقط هنگام نوشتن به آن پي برده باشد .
 وقتي تعبير و تفسير كلامي كه ظاهرا متناقض است بر عهده خواننده گذاشته شود .
 و بالاخره تناقض و تضادي آشكار كه حاكي از عدم اطلاع نويسنده نسبت به مطلبي است كه مي نويسد .
در ادبيات انگليسي ،شعر The Buglar's First Communion سروده جرارد مانلي هاپكينز همه ي موارد هفت گانه ابهام را كه امپسون بر شمرده است در بر دارد .
قسمي ابهام نيز وجود دارد كه در بلاغت انگليسي amphiboly يا amphibology ناميده مي شود و ناشي از ساختمان مبهم دستوري يا دو پهلويي كلام است به طوري كه عبارت يا جوله اي را كه از چنين كيفيتي برخوردار است بتوان به بيش از يك معني تعبير كرد . براي مثال در بيت زير :

گر زاهد صد ساله ببيند دستت
در گردن من كه پارسايي نكند
گنجوي كرماني

از عبارت "ببيند دستت در گردن من " دو تعبير حاصل مي شود ؛نخست :" اگر زاهد صد ساله دست تو را در گردن من ببيند ..." و دوم :"اگر زاهد صد ساله دست تو را ببيند ،من به گردن مي گيرم كه ..."
و حافظ مي گويد :
عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده
بجز از عشق تو باقي همه فاني دانست
كه روشن نيست "باقي " به عشق بر مي گردد (يعني آنچه بجز عشق تست ) يا صفت عشق است (عشق تو كه باقي است ).
يا در اين بيت :
بر لب بحر فنا منتظريو اي ساقي !
فرصتي دان كه ز لب تا به دهان اين همه نيست
(موسيقي شعر )
نوع اخير در بلاغت فارسي ،به ايهام (نك.ايهام)نزديكتر است .
در انگليسي نمونه كاربرد چنين عبارت دو پهلويي آنست كه كسي بگويد :
"I stood by my friend crying"
(من كنار دوستم گريان ايستادم ،يا من كنار دوست گريانم ايستادم )كه معلوم نيست صفت گريان به "من" بر مي گردد يا به "دوستم" عطف مي شود .
پيشگويي هاي دو پهلويي كه جادوگران در ابتداي نمايشنامه مكبث نسبت به آينده و مرگ مكبث مي كنند نيز از همين قسم ابهام محسوب مي شود .

اتاواريما
Ottavarima
در شعر انگليسي ،پاره شعري (نك.پاره شعر) است كه از هشت سطر با وزن (نك.وزن) آيمبيك پنج پايه (نك.پايه) تشكيل شده باشد و طرح قافيه هاي (نك.قافيه ) آن به صورت ab ab ab cc است ،براي نمونه:
I want a hero: an uncommon want,
When every year and month sends froth a new one
Till, after cloying the gazettes with cant,
The age discovers he is not the true one; of such as these I shouldn't care to vaunt, Ill therefore take our ancient friend don’t Juan,
We all have seen him, in the pantomime sent to the devil, some what ere his time. (Lord Byron)

در شعر معاصر انگليسي ،اشعار سوي بيزانس بيرانيم و در بين بچه هاي مدرسه سروده و.بي.ييتز در اين قالب (نك.قالب) سروده شده اند .

اثبات يا نفي Litotes
اثباتي است كه از راه نفي ضد آن حاصل مي شود .مثلا وقتي كسي مي گويد :"فلان آدم چندان خوبي نيست ." در واقع مي خواهد بگويد :"فلان ،آدم بدي است ". يا وقتي كسي مي گويد:" بد نگذشت " يعني "خوش گذشت ".
جان ميلتون ،شاعر انگليسي در ابتداي منظومه بهشت گمشده از اين صناعت بياني استفاده فراوان كرده است . براي نمونه ،وقتي از الهه حامي شعر ،طلب كمك مي كند (نك.استمداد)،از او مي خواهد به وي توانايي آنرا بدهد كه شعرش با پرواز در حد ميانه و متوسط برابري نكند ،و بدين وسيله مي خواهد بگويد كه شعرش در حد اعلا باشد :
That with no middle flight intends to soar,""

اجازه شاعري Poetic Licence
آزادي شاعر در ترك معيار هاي رايج زبان است كه در كاربرد مجاز (نك.مجاز ) قافيه (نك.قافيه ) ،وزن(نك.وزن) و ديگر جنبه هاي شعر متجلي مي شود و بنا به ضرورت شعري در محدوده قابل پسند ذوق سليم صورت مي گيرد . حدود اين آزادي تا بدانجاست كه شاعر چندان از قواعد شعر و كلام دور نشده باشد .
اجازه شاعري از قديم مورد توجه و نظر بلاغيون (نك.بلاغت) بوده است از جمله مؤلف المعجم آن را چنين تعريف مي كند :
"آنست كي شاعر براي صحت وزن يا درستي قافيت لحني به شعر خويش در آرد و خطاي لفظي يا معنوي جايز دارد و اگر چه شعرا را در اين باب رخصت يجوز للشاعر مالا يجوز لغيره متمسكي قوي است و بهانه ضرورت شعر مستندي و طي ،لكن معظم آن با اشعار عرب مخصوص تواند بود كي كلام منظوم را واضع اصل اند..."
در شعر كلاسيك فارسي جواز شاعرانه گاه به معني آنست كه كلمه مشددي را مخفف كنند يا ممدودي را مقصور نمايند .گاه نيز در زمينه قافيه ،شاعر با استفاده از حروف قريب المخرج از محدوده قواعد تجاوز مي كند مثلا در اين (نك.بيت ):
به نام خداوند تنزيل و وحي
خداوند امر و خداوند نهي
فردوسي
يا :
چه مصر و چه شام و چه بر و چه بحر
همه روستايند و شيراز شهر
سعدي
اما اصولا شعراي عرب به لحاظ امكاناتي كه در كاربرد زحافات (نك. بحر مزاحف)دارند ،بالاخص ازاين جواز بهره مي گيرند .در خصوص شعر امروز فارسي اين سخن دانسته است كه تجاوز از عرف زباني و شعري پس از نيمايوشيج به ارزشي مثبت و مورد توجه شعرا بدل شد.
در بلاغت غرب نيز ، اين خروج از قواعد و معيارهاي رايج زبان را تا حدي براي شعرا مجاز دانسته اند. در ايدن ،شاعر و منتقد انگليسي قرن هفدهم ،در تعريف جواز شاعري چنين مي نويسد :
"آن آزادي اي است كه شعرا در همه اعصار براي خود قائلند آنهم به لحاظ بيان مطالب به زبان شعر كه فراتر از منطق زبان نثر است ."
در اين زمينه براي مثال مي توان جمله طولاني و آغازين بهشت گمشده /جان ميلتون را ذكر كرد كه در آن نظم كلمات ،كيفيت مجازي ساخت (نك.ساختار ) و زمينه ي دستوري جمله ،آن را از حدود بيان معمول و رايج دور مي كند تا شعر به كيفيتي متمايز در كاربرد زبان دست پيدا كند و بدين وسيله شكوه و عظمتي شايسته و در خور قالب (نك.قالب ) حماسه (نك.حماسه ) حاصل شود .
Of man's first disobedience, and the fruit of that forbidden tree, whose mortal taste brought death into the world, and all our woe. with loss of Eden , till one greater man restore us , and regain the blissful seat , sing , heavenly muse , that one the secret top of Oreb , or of Sinai , didst inspire that , shepherd who first tought the chosen seed in the beginning how the heavens and earth Rose out of Chaos ; or if Sion hill delight thee more , and Siloa's brook that flowed fast by the oracle of God , I thence invoke they aid to my adventurous song , that with no middle flight intends to soar above the Aonian mount , while it pursues thing unattempted yet in prose or rhyme.



احياء سلطنت
(نك.نمايش قهرماني )

ادبيات آرمانشهر ،ادبيات مدينه فاضله Utopian Literature
Utopiaيا outopos كلمه اي يوناني و به معني "هيچستان "است. اصطلاح ادبيات آرمانشهر كه ماخوذ از همين واژه است به آن دسته از آثار ادبي عطف شود كه به طرح جامعه آرماني مي پردازد .
اول بار ،افلاطون فيلسوف يوناني در كتاب جمهوريت خود با توصيف جمهور ايده آل ،گرايش به آرمانشهر را پيش كشيد .
سر توماس مور انسان گراي (نك.انسان گرايي ) انگليسي در قرن پانزدهم و اوايل قرن شانزدهم ،براي نخستين بار اين اصطلاح را به عنوان يك نوع ادبي (نك.نوع ادبي ) خاص به كار برد . مور با نوشتن كتابي داستاني (نك.داستان) با اين عنوان گرايش خويش را به آرمانشهر نشان داد و بدين ترتيب اصطلاح مذكور به ادبيات داستاني (نك.داستان) راه يافت .
مور داستان را با شرح اين ماجرا آغاز مي كند كه چگونه در ماموريت سياسي به هلند ،به واسطه دوستي با هيثلودي ،راوي (نك.راوي ) داستان ،آشنا مي شود . هيلثودي ،عزم ديدار جهان كرده و با پوينده نامدار ،آمريكووسپوس ،كه قاره امريكا به نام اوست ،سفرها كرده و همراه او به "جهان نو " رفته و از آن سفر ها با حكايت هاي افسانه وار درباره هيولا ها و وحشيان و هم چنين بهشت زميني بازگشته است .
هيلثودي ادعا مي كند كه يكي از بيست و چهار دريانوردي بوده است كه وسپوس در سال 1504 در قاره جديد جا گذاشته است و شرح اين ماجرا را در كتاب خويش به نام چهار سفر آورده است .
مور در آرمانشهر همه كوشش خود را به كار مي برد تا به آن جامعه خيالي ،سيمايي اصيل ببخشد و اين كا را با پرداخت زياد به جزئيات و حتي گذاشتن نمونه الفبايي آرمانشهر و نمونه اي از شعر ايشان انجام مي دهد . در اين سرزمين ، به روايت هيثلودي فلسفه اي جز فلسفه كاربردي و عملي كه به موجب آن هيچ حرفي خلاف نظم و قاعده گفته نمي شود ،وجود ندارد ،محترم ترين افراد ساده ترين آنها هستند ،دروغگويي رسم نيست و طلا و جواهر زيور آلاتي خوار و خفيف هستند كه به عنوان غل و زنجير براي بردگان استفاده مي شود .
(مفدمه آرمانشهر )
اندكي پس از سر توماس مور ،نويسنده اي ايتاليايي به نام توماسو كامپانلا كتابي از همين نوع نوشت به نام شهر خورشيد . از اين زمان در ادبيات مغرب زمين ، آرمانشهر به تدريج آئينه ي دو گرايش متفاوت شده است :به موجب يك گرايش ،آرمانشهر يا مدينه فاضله ،جامعه اي ايده آل و خوبستاني است كه گريزگاه جهان واقع به شمار مي آيد . در گرايش دوم ، نويسندگان بازسازي و بهسازي هيچستاني را كه انسان به ناگزير در آن زندگي مي كند ،پيش كشيدند . گرايش اخير به ويژه از قرن هجدهم به بعد رواج يافت و منبع الهام آثاري شد كه از جمله آنها مي توان نگاهي به پشت سر اثر ادوارد به لامي و خبر هايي از هيچستان به قلم ويليام موريس را نام برد .
در ادبيات فارسي ،اولين رماني (نك.رمان ) كه در آن موضوع آرمانشهر پيش كشيده شده ظاهرا مجمع ديوانگان (1303 ش ) به قلم صنعتي زاده بوده است . نويسنده نام كتاب را با عنايت به مصراعي (نك.مصراع )از غزل (نك.غزل) سعدي كه گويد "خلق مجنوند ،مجنون عاقل است " اختيار كرده است . خلاصه داستان چنين است :در يكي از روزهاي آخر سال ديوانه اي به بالاي ديوار رفته و در ازاي دو كاسه مسي روزنامه هاي آن روز و تقويم سال نو را از روزنامه فروش مي خرد . ديوانگان از فرا سيدن سال نو با خبر مي شوند و تصميم ميگيرند كه موقتا عاقل باشند تا بتوانند مثل ديگران سال نو را به آزادي جشن بگيرند . شب هنگام بر حسب نقشه اي كه طرح كرده ناد دست و پاي محافظين را ميبندند و بيرون مي آيند و سر به صحرا مي گذارند . در ميان آنان پيرمردي است زنده دل كه از روز ورود به دارالمجانين لب از لب نگشوده و به پير ملقب شده است . ديوانگان جفتك زنان و عربده جويان مي دوند و در نيم فرسنگيه شهر ،نزديك كلبه درويشي پشت پا به دنيا زده كه روز و شب مشغول عبادت است ،در كنار چشمه آبي حلقه مي زنند . درويش با مشاهده گروه ديوانگان از ترس به بالاي درخت مي رود . ناگهان پير لال لب به سخن مي گشايد و سخناني مي گويد . حاصلش اينكه همه جا دارالمجانين است و اين جامعه محبس و مقيد است ولي انسان در اين حبس احساس زحمت نمي كند و در فكر رهايي خويش نيست . با اين همه گاهي نوع بشر (جست . خيزهايي) مي كند كه موجب تغييرات عمده در وضع زندگاني مردم مي شود و عالم را فرسخ ها به آينده روشن و اميد بخش نزديك مي كند .
پير مرد پس از اين بيانات به ياران خود پيشنهاد مي كند كه (به سوي آينده ) حركت كنند . آنگاه با خواب هيپنوتيز در خيالات و تصورات همراهان تصرف مي كند و آنانرا به (كشور خرد ) مي برد و ترقيات دو هزار سال بعد را به آنها نشان مي دهد . اينجا شهريست كورا نام نيست و تمام كشورهاي دنيا در آن از روي نمره تعيين مي شوند . لغت ساكنين آن به اندازه اي سهل و سريع است كه مطالب را به هم مي فهمانند . در اينجا حقيقت و آزادي و سعادت سايه انداخته ،هيچ گونه خيانتي واقع نميشود ، و عموم در آسايش اند . لباس زن و مرد يكيست . و امتيازات از ميان بشر رخت بر بسته . مردم همه سالم ،صورتها وجيه و چهره ها گشوده است .حسد به كلي معدوم گشته و بنابر اين غصه و اندوه نيز وجود ندارد .
همه فعال و كاري و معتاد به ورزش اند . كار هر كس معين شده و داراي تمام ضروريات زندگي است و اداره اي ضامن تمام ضروريات زندگي است . در اين معموره ، خادم و زير دست وجود ندارد . مواد و قواي طبيعت از باد و باران و حرارت خورشيد و جذر و مد درياها و نيروي نهاني (اتم ) همه مقهور اراده بشر شده و اداره بهداشت سيصد يال عمر را بيمه كرده است . در اينجا فقط مهر و محبت فرمانرواست . اينجا بهشت موعود است .
سالي يك مرتبه ،در روز عيد نوروز كنفرانس عمومي در كوه هاي لبنان تشكيل و كشفيات و اختراعات آن در معرض افكار عمومي گذارده مي شود .ميليونها نفوس از اقطار جهان در اين جشن و شادماني شركت مي كنند . سرود آنان چنين است :
ما آدم هستيم
اشرف مخلوقات هستيم
راستي و محبت روش ماست
علم نگهبان ماست
برادري با همه ، نسب ماست
برابري با همه ، حسب ماست .
در كشور خرد تيمارستان محل كسانيست كه وظايفي را بر عهده داشتند و انجام نداده اند يا اظهارات بي موقع و بي لزومي كرده يا پاي بست اوهام يا خرافات بوده اند ".(از صبا تا نيما ج 2 )
اين رمان نيمه تمام مانده است . (نك . ادبيات بيمارگونه )

ادبيات ارشادي
(نك.ادبيات تعليمي )

ادبيات اعترافي Confessional Literature

شاخه اي از ادبيات و در برگيرنده آثاريست كه به نحوي زندگينامه شخصي (نك.زندگي نامه شخصي ) نويسنده را باز گو مي كند . قويترين نمونه آن اعترافات سنت آگوستين ، روحاني قرن چهارم ميلاديست .
از ديگر نمونه هاي آن در قرن هجدهم بايد اعترافات / روسو و اعترافات يك انگليسي ترياك خور به قلم دوكوينسي را نام برد .
يكي از شاخه هاي ادبيات اعترافي ،رمان (نك.رمان ) اعترافيست كه در 50 سال گذشته در ادبيات اروپايي رواج يافته است و از جمله نمونه هاي برجسته آن مي تواند به رمان La Chute آلبرت كامو اشاره كرد .
در دسته اي از رمان هاي اعترافي كه به آنها اصطلاحا Frame Story مي گويند ، نويسنده هم زمان با داستانيكه مي نويسد ، ما را در جريان نوشتن همان داستان قرار مي دهد . اين شيوه توسط آندره ژيد فرانسوي در رمان Amoureuses Tentatives (1891) بكار گرفته شد .
ادبيات اعترافي علاوه بر رمان شامل شعر (نك.شعر ) نيز مي شود . اشعار غنايي (نك.شعر غنايي ) به لحاظ آنكه كاملا شخصي هستند ، بخشي از ادبيات اعترافي به شمار مي آيند اما شعر اعترافي در ادبيات انگليسي به طور خاص به اشعار دسته اي به شعراي دهه هاي 50 و 60 انگلستان و امريكا مثل مجموعه آثار رابرت لاول با عنوان Life Studies ، و.دال.اسنود گراس با عنوان Heart's Needle ،اشعا آن سكستون در چهار مجلد با عنوان Part Way Back To Badlam and و اشعار سيلويا پلات اتلاق مي شود .
در ادبيات كلاسيك (نك.كلاسيك) فارسي شايد كتاب غزالي با شما سخن مي گويد .اما محمد غزالي را به توان نوعي ادبيات اعترافي به شمار مي آورد .
در ادبيات داستاني (نك.ادبيات داستاني ) ، رمانهاي (نك.رمان ) سقوط / آلبرت كامو و حرف و سكوت / محمود كيانوش در زمره رومانهاي اعترافي جاي دارند .
ادبيات بيمارگونه Dystopia Literature
واژه Dystopia به معني"جاي بد " است و در اصطلاح در آن دسته آثار در ادبيات داستاني (نك.ادبيات داستاني) اتلاق مي شود كه در آنها ، خصايل خوب بشري به طرزي انحطاط يافته مطرح مي شود . در اين قبيل داستانها (نك.داستان ) ، نويسنده تمايلات تهديد كننده و ويرانگري را كه در پس پديده هاي به ظاهر سالم سياسي ، اجتماعي و صنعتي نهفته است به مقياسي وسيع و در حقيقت اعتراض آميز تصوير مي كند تا تاثيرات مخرب اينگونه پديده ها را بر جامعه انساني و خصايل بشري نشان دهد . از جمله نمونه هاي داستان بيمار گونه مي توان به رمانهاي (نك.رمان ) دنياي خوشبخت نو اثر آلدوس هاكسلي و كتاب 1984 به قلم جورج اورول به توصيف شرايط جامعي خيالي مي پردازد كه در آن پستي انسان از هر حيث –ماشيني كنترل مي شود و زيباترين خصلت هاي بشري مثل عشق مادر و فرزند تحت تاثير اين حاكميت ضد بشري ، به شيوه اي منحط و فساد پذير مطرح مي شود . در ادبيات فارسي ، داستان هاي غلامحسين ساعدي عموما از اين كيفيت بر خوردارند . برخي داستانهاي بهرام صادقي از جمله ملكوت و خواب خون نيز در حوزه ادبيات بيمار گونه جاي مي گيرند .

ادبيات پوچي Literature Off The Absurd

اين عنوان به آندسته آثار داستاني (نك.داستان ) و نمايشي (نك.نمايش) اطلاق مي شود كه به نحوي بر پوچي ،بيهودگي ،بي معنايي و بي هدفي شرايط هستي و زندگي انسان تاكيد دارند . در آثاري از اين دست ،نويسنده ،پوچي را توصيف نمي كند بلكه آنرا به گونه اي در بافت اثر مي آميزد كه حاصل كار به نحوي پوچ و بي هدف مي نمايد و اين بينش به خواننده يا تماشا گر القا مي شود .
انگيزه ظهور پوچي در ادبيات در درجه نخست اعتراض و عصيان بر ضد تمامي ارزشهاي سنتي و پذيرفته شده پيشين بود ، و اين عصيان نيز به نوبه خود حاصل دگر گوني ها عظيمي بود كه از دگر گوني هاي اجتماعي ، اقتصادي و فلسفي جامعه غرب نشات مي گرفت . از جمله اين ارزشها ،يكي هم تفكري بود كه موجب آن انسان موجودي صاحب خرد تلقي مي شود كه در جهان معقول زندگي مي كند ؛ او جزعي از يك ساختار اجتماعي منظم است و توانمندي آنرا دارد تا حتي هنگام شكست به مراحلي از قهرماني و بزرگي دست يابد .
اما با ظهور فلسفه اصالت وجود يا اگزيستانسياليسم (Existentialism) اين طرز تفكر جاي خود را به تفكري متفاوت و حتي مغاير داد . اصول فكري پيروان اين مطلب فلسفي كه به طور عمده در نظرگاه هاي نويسندگاني چون ژان پاول سارتر و آلبرت هامو جنبه ادبي يافت و به ادبيات راه يافت . مبين آن است كه انسان موجودي تنهاست و به طرز خوف بار در جهاني بيگانه و تنها رها شده است . جهان هستي ،فاقد هر گونه ارزش ،حقيقت يا معناي انسانيست ، زندگي انسان گذريست كه از هيج آغاز و به هيچ مي انجامد ،و انسان موجودي غم زده و بي هدف است . آلبرت كامو همين معنا را در افسانه سيزيف چنين بيان مي كند :
(انسان ، در جهاني كه به يك باره از فريب ها و اميدها تهي شده ، خود را بيگانه مي يابد . زندگي او تبعيدي ناگزير است ...اين گسستگي ميان انسان و زندگي يا ميان بازيگر و صحنه بازي است كه در حقيقت احساس پوچي را بوجود مي آورد .)
اوژن يونسكو ، نمايشنامه نويس پوچ گرا نيز در مقاله اي راجع به كافكا اين طرز تفكر را اينطور بازگو مي كند :
(انساني كه از تمامي ريشه هاي مذهبي و معنوي و عالي بريده ، از دست رفته است . كردار چنين انساني هم لزوما بي مفهوم ، بي هدف و بي ثمر است .)
اين بينش در ادبيات ابتدا در آثار نويسندگاي اكسپرسيونيست (نك.اكسپرسونسم) و سورئاليست (نك.سورئاليسم ) و آثار فرانتس كافكا و جيمز جوييس پديد آمد . و به پيدايش شاخه اي مستقل در ادبيات و نمايشنامه نويسي منجر شد . اطلاق صفت پوچي به اين آثار هم به لحاظ نوع پيامي است كه منتقل مي كنند هم به لحاظ كيفيت به ظاهر بي هدف ،بي معني و بي شكل آنهاست .
شاخه مهم ادبيات پوچي ،تئاتر پوچي (نك.تئاتر پوچي است ).